تبليغاتX
دیوانگان ابدی

دیوانگان ابدی

پست ثابت

I love you for ever

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 12:38  توسط علی و نرگس  | 

من اگه دوستت نداشتم پای غمهات نمیموندم... واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 23:34  توسط علی و نرگس  | 

...

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که ...

دنیا فراموشم شده ...


دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنی ...

دنیا عجب جایی شده ...


هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم ...


در حسرت فردای تو تقویمم رو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم


هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ...


هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:13  توسط علی و نرگس  | 

 

قلبم میلرزه رضا صادقی و گوش میدم...

مخصوصا این آهنگو...

 

تو رو محض خیره هامون....

 

 

برو خوبم...

 

نفس نفس...

 

روحم از تنم جدا شد...

 

وای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:9  توسط علی و نرگس  | 

مواظب خودت باش ...

ترو بخدا بعد من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری
شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری ...

دلت نگیره مهربون ، عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته ، میدونی ، ازهم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش ، اگه خطا کردم ببخش
بازم منو بخاطره تمومه خوبیات ببخش ...

اصلا فراموشم کن و فکرکن منو نداشتی
اینجوری خیلی بهتره ، بگو منو نخواستی
برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری
اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری ...

دلت نگیره مهربون ، عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته ، میدونی ، ازهم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش ، اگه خطا کردم ببخش
بازم منو بخاطره تمومه خوبیات ببخش ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:2  توسط علی و نرگس  | 

خدا حافظ عشقم ...

بیچاره من که بعد تو آواره میشم
باورم نمیشه که رفتی از پیشم
رو زمین گذشتم ازت اما به سختی
اومدم به دیدنت اما تو رفتی
چاره ی درد من مرگم رسیده
اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده
اومدم نذارم عشقتو ببازی
اما این رسمش نبود مهمون نوازی ...
میمیرم ، اگه ازتو نشونی نمونه عزیزم
می سوزم ، تا نیای چشامو من به در میدوزم
میمیرم ، نگو رفتنه تو واسم فرقی نداره
من میرم ، اما گریه نکن دیگه فایده نداره ...
میرم ... میرم... میرم بدونه وداع
میرم ... میرم... میرم به خاطره ها
میرم ... میرم... میرم خداحافظ ...
بیچاره ام ، خسته ام ، چشم انتظارم
تویه این پس کوچه ها تنها نذارم
نیستی از تاریکیه شبها میترسم
بی وفا ، دارم تویه سرما می لرزم
می ترسم از غصه ها دووم نیارم
آخه هیچ نشونه ای از تو ندارم
آروم آروم دارم از غصه میمیرم
تو بگو نشونتو از کی بگیرم
...
تمومه زنگیم اینه ...
من و بغض و در و دیوار ...
چی مونده از تنه خستم ...
که میخواد بشکنه این بار ...
میرم ...
میرم بدونه وداع...


خدا حافظ عشقم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:22  توسط علی و نرگس  | 

 

لحظه هایی میرسه که دلم پره بغض میشه... لحظه هایی که میترسم حرفمو بزنم... حرفایی که میدونم از همه طرف اشتباهه... اما حرفای دلمه... بغض این دل لامصبمه... که داره نابودم میکنه...

حرفایی هست که تو میدونی...

اشکایی هست که دلیل واقعی ریختنشو تو میدونی...

قلبی هست که داغونه...

عشقی هست که باید بمیره... اونم با دستای خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 2:25  توسط علی و نرگس  | 

میخندیدی و خنده هات...

قاصدک جدایی بود

میخندیدم و بغض تلخ...

بهونه ی رهایی بود

 

آوردی بال و پر زنان توی تنم تابستون رو

اما صدف سوز تو سینه داشتی دل زمستونو...

 

i miss you

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:26  توسط علی و نرگس  | 

 

معذرت میخوام علی ...

داغونی داغون ترت میکنم هی...

چی بگم...

شرمنده ام...

از تو...

از خودم...

...

 :"-|

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 23:59  توسط علی و نرگس  | 

...

این روزایه بد بیاری که همیشه

واسه من مثله یه شب تاریک و سرده

اگه یک روزم بخواد بره از اینجا

از همون راهی که رفته بر میگرده ...


دیگه هیچ چیزی ازم  نمونده  دنیا

جز همین جونم که مونده کف دستت

این که چیزی نیس دیگه ته مونده هاشه

همینم بگرش از من ...

ناز شصتت...



چرا اون ابره سیاهه بی کسی

سایه هاش رو بخت تیره ی منه

چرا جز دلتنگی و دلواپسی

در خونمو کسی نمیزنه

...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:21  توسط علی و نرگس  | 

منو ببخش...

منو ببخش عزیزم...

که از تو میگریزم

میسوزم و خم میشم تو خودم اشک میریزم

از لحظه ی تولد... سفر تقدیر من بود...

تنم اسیر جاده... دلم اسیر تن بود...

یه قصه ی تازه نیست خونه به دوشیه من

هراس دل سپردن... عذاب دل بریدن

اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد

فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد...

 

لحظه ی رفتنه دستاتو میبوسم

باید برم حتی اگه اونجا بپوسم...

منو ببخش

منو ببخش که ناگزیرم...

باید برم حتی اگه بی تو بمیرم...

 

دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم...

وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم...

من مرده بودم اما دوباره جونم دادی...

هم گریه ی بچگی عشق و نشونم دادی...

اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده... همون یه خواب کوتاه... زیر سقف تو بوده...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 23:21  توسط علی و نرگس  | 

تفاهم و تفاوت

 

مردم به خاطر خوشبختی بچه هاشون بدون عشق هم کنار هم زندگی میکنن

ما هم به خاطر خوشبختی بچه های آینده مون با عشق از هم جدا شدیم

با مزه اس نه؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:53  توسط علی و نرگس  | 

به تو عادت کردم ...

همین خوبه که عطر تو هنوز می پیچه تو دنیام

همین خوبه که تو هستی ، تو این لحظه که من تنهام

مثه رویاست که دستاتو هنوز میشه نوازش کرد

که میشه تویه این بن بست دوباره با تو سازش کرد ...


برام عادت شده اینکه تو باشی تویه هر لحظم

به این احساسه رویایی همیشه عشق می ورزم ... 


هنوزم تویه تنهایی واسه عشقه تو میمیرم

تا وقتایی که دلتنگی منم بدجور دلگیرم

برام بسه که می تونم دوباره پیشه تو باشم

همون لحظه که گم میشم تو آغوشه تو پیدا شم ...


برام عادت شده اینکه تو باشی تویه هر لحظم

به این احساسه رویایی همیشه عشق می ورزم ... 





+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:56  توسط علی و نرگس  | 

هیس....

عزیزم...

گریه هایت را بس کن...

عشقمان را ببین که در اوج میماند...

به تباهی اجسادمان فکر نکن...

آنجا را ببین...

چشمهایت را آهسته ببند

و...

در رویایش بمیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 3:31  توسط علی و نرگس  | 

چشمای آسمونیتو... توی آسمون دیدم...

مهربونیت و توی لبخند نازت فهمیدم

طعم شیرین سلام تو یه حس ساده بود

لحظه هام برای عاشق شدنم آماده بود...

نفرت از رسیدن به مقصد و ندیدنت

حس از خاطره پاک نکردنه خندیدنت

همه و همش خلاصه شد برای یک سفر...

توی پرواز...

که میگفتش.... منو با خودت ببر...

حس نزدیک شدن به دست بی رحم زمین

باور آخر پرواز و نگاه آخرین

مثل دلکندن از یه آسمون عشق عجین...

چه جوری میشه پیاده شد ازین حس غریب...

 

۱۲۱ بهونه کردن و چه بی خبر

از حکایت یه عشق با دو تا دل تو یک سفر

این عدد رمز یه حس بود به زبون آسمون

کاش میشد تموم نشه این مقصد کوتاهمون....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 3:23  توسط علی و نرگس  | 

بخوام از تو بگذرم

من با یادت چه کنم؟

تورو از یاد ببرم

با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟

چطور از یاد ببرم اونهمه خاطراتتو

آخه با چه جراتی به دل بگم بمون نرو؟

دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده....

علی-۰۳ سپتامبر-۲۰۱۱ ساعت ۱۲:۵۶ آ.ام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 1:10  توسط علی و نرگس  | 

دارم میرم دعا کن برنگردم...

 

تموم شد متاسفانه...

چشمامو که میبندم صورت اشک آلودشو میبینم...

گریه های تلخشو میبینم

قلب شکسته شو میبینم...

روح افسرده اشو میبینم...

...

نمیتونم ادامه اشو بنویسم...

بغض لعنتی امونمو بریده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:29  توسط علی و نرگس  | 

حس تعلق

دلم نمیخواد از دستت بدم

مگه چند نفر کلا هستن که واقعا همدیگرو دوتاییشون از ته قلبشون دوست داشته باشن؟

به خدا کمن! یا اون واقعا عاشق این نیس یا این عاشق اون نیس!

حیفه...

چند وقت پیشا داشتم راجع به مشکلاتمون به کسی میگفتم... گفتش که با اینکه به هم نمیخورید اما یه حسی میگه تو متعلق به اونی نه کس دیگه

گفتم آره حتی قبل ازینکه ما دوست شیم من همین حس و داشتم...

گفتم شاید باورت نشه... با اینکه سه چهار ساله با هم دوستیم و کلی دعوا و آشتی داشتیم اما هروقت که دوباره قراره همدیگرو ببینیم من احساس میکنم که قلبم دومب دومب میزنه! انقدر بلند که فک میکنم همه میشنون...

یا وقتایی که با هم نبودیم و یادم اومد که وقتی یهو یادت میوفتادم درجه حرارت بدنم میرفت بالا قلبم بلند بلند میزد و خلا مغزم و میگرفت و بعد یهو بلند بلند میزدم زیر گریه....

نمیدونم چرا....

اما میدونم که خیلی عاشقتم...

نمیتونم به خدا بدون تو بمونم فکرشم دیوونه ام میکنه...

یاد روزایی که نبودی میوفتم که داشتم میمردم از دوریت... حالم بد میشه... به خودم میگم نذار گذشته های تلخت دوباره تکرار شه! آخه تو که میدونی نمیتونی بدون اون راحت زندگی کنی... میدونی که هر روز زندگیت مثل جهنم میشه... پس چرا بعضی وقتا میگی... شاید بهتر باشه جدا شیم...

به خدا بهتر نیست بدتره! صد دفعه تجربه کردیش! دیدی نتونستی؟ بابا نمیتونی دیگه تو چرا انقدر خری؟ واسه خوشبختیت فقط یه راه داری....

موندن با کسی که عاشقشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:59  توسط علی و نرگس  | 

دیگه دارم دیوونه میشم!

وای دارم میمیرم...

خدایا دلم بدجور شور میزنه

نا امیدم... میدونم که هیچی خوب پیش نرفته...

خدایا...

میخوام گریه کنم...

امروز که سرکار بودی اما فردا که خونه ای حتما بهت زنگ میزنم امروز از دلشوره داشتم میمردم دیگه نمیتونم یه روز بیشتر صبر کنم!

علی جونم دوستت دارم.... کاش هیچوقت نشنوم که بگی باید از هم ...

:،(

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:4  توسط علی و نرگس  | 

مهمترین شنبه ی زندگیم

 

نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده عشقم...

بغض گلومو گرفته...

منتظر شنبه ام که صداتو بشنوم...

دارم خل میشم...

این هفته طولانی ترین هفته ی زندگیم بود...

دارم از دلشوره میمیرم...

یعنی تا حالا چه اتفاقایی تو خونوادتون افتاره....؟

تونستی راضیشون کنی یا اینکه نه... تسلیم شدی...

علی میمیرم بدون تو...

به این فکر میکنم که ممکنه همه چی تموم شه...

وای...

دیوونه میشم...

علی...

خیلی دوستت دارم...

 

باران بیاید یا نیاید

تو باشی یا نباشی

من خیس از یاد تو ام

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 3:48  توسط علی و نرگس  | 

:-/

اومدی داغونم کردی...

اه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط علی و نرگس  | 

نگو که بی خداحافظی رفتم...

 

اگه بگم یه دنیا دلم گرفته دروغ نگفتم...

امروز روز تولدته و من همیشه حتی اگه قهرم بودیم بهت تبریک میگفتم...

اما این بار...

 

وقتی واسه آخرین بار اومدم بهت گفتم که میام که بمونم گفتم تمام تلاشمو میکنم که هیچوقت از هم جدا نشیم ... چون دیده بودم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم...

اما اینم گفتم که اگه برم... دیگه واسه ی همیشه رفتم...

نمیدونم هنوز احساسی داری بهم یا نه...

اما تو حرف آخرت و بهم زدی

و گفتی که نمیتونی

میدونم که دیگه موندنم اشتباهه...

حتی اگه تو دلت بخواد

دیگه من جایی پیش تو ندارم...

 

از اول سال 89 یه دفتر سر رسید برداشته بودم و توش یه عالمه شعر های عاشقانه نوشته بودم که روز تولدت بهت کادو بدم بدونی که من یه سال تمام منتظر این روز بودم... اما میبینی که امروز حتی بهت تبریک نگفتم...

 

حرفامو توی دفتر خاطراتم واست نوشته بودم... صفحه هاش خیس خیس شد...

از دفترم کندمشون که به نسرین بدم که بهت بده... اما حالا که خوندم دیدم همش پر از گلایه اس... پر از حرفایی بود که تو دلم مونده بود و من هیچوقت نخواستم بگم حتی ساعتی که واسه ی این حرفا وقت گذاشتیم من نمیخواستم بگم چون من تو رو دوست داشتم من عاشق همه ی خصوصیاتت بودم هم خوبیات... هم بدیات...

یه لحظه هم پشت سرت پیش کسی بدی تو رو نگفتم... همیشه به همه گفته بودم که تو بهترینی و من عاشقتم... همه میدونستن... دلم نمیخواست از کسی پنهون کنم که عاشقتم... به عشقمون افتخار میکردم...

حالا بیام به خودت گلایه کنم...؟

نه...

امیدوارم به کسی که واقعا لیاقتت رو داره برسی...

امیدوارم به عشق واقعیت برسی اون کسی که حتی نخوای که یه قطره اشک از چشماش جاری شه اون کسی که تو به خاطرش خودت و فراموش کنی...

تا حالا که نیومدی اما امیدوارم دیگه هیچوقت دلت هوای منو نکنه امیدوارم بتونی راحت فراموشم کنی...

من دیگه واسه ی همیشه از زندگیت  میرم...

 حلالم کن واسه این چند سال ...

منو ببخش اگه ناراحتت کردم...

کاش میمردم و هیچوقت تو زندگیت نمیومدم که تو به خاطر من غم بیاد تو دلت...

حلالم کن  علی...

دلم میخواد واسه آخرین بار آخرین دوستت دارم و بهت میگفتم اما نمیشه...

اینجا مینویسم واسه آخرین بار

دوستت دارم

تولدت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:21  توسط علی و نرگس  | 

 

 :'-(

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 1:40  توسط علی و نرگس 

میرم

علی...

دارم میرم...

دارم میرما.......

....

کاش یه چیزی مینوشتی اینجا...

نمیدونم چکار کنم...

نمیای بدرقه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 2:40  توسط علی و نرگس 

بازم بازم بازم

انگار مسخره بازیه!!!!

انگار گریه هام شیر آبه که وازه و ارزش نداره!! بابا به قرآن شیر آب و ما یه ذره شل میبندیم چکه چکه کنه بابام دادش درمیاد !!

اما اشکام و هیچکس نمیفهمه...

انگار من اصلا آدم نیستم...

سره همه چیز منو دعوا میکرد

خندیدن تو خیابون – بیرون رفتن با دوستم – آرایش کردنم – موهام...

همه ی این کارا اشتباهه...

اشتباهه؟

 

ببین چقدر دختر خوبی شدم... ببین دیگه هیچوقت هیچ جا حتی تو تنهاییم نمیخندم...

ببین چقدر خوب شدم...

دیگه حتی جلوی آیینه نمیرم... آخه چشمای گود رفته و خسته ام دیدن داره؟

ببین دیگه خوب شدم نه؟

دیگه با دوستام اصلا حرفی نمیزنم... ببین دیگه دوستی ندارم... ببین تنها و منزوی شدم...

 

 دیگه حتی پامو از اتاقم به زور بیرون میذارم...

 

 چقدر خوب شدم...

...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0:59  توسط علی و نرگس  | 

HAGH DARI BERI BORO

حیف...

نمیدونی چه خبره دل

نمیتونم حرفامو یه نفره بگم

حق داری بری

برو  منکه جای تو نیستم

داری فک میکنی که دیگه من مال تو نیستم

کاش میشد چشمارو بست

 باز کرد و به راحتی به روزای قبل باز گشت

ماها کنار هم بدون هیچ درد و رنجی

غصه ای نبود و نه جر و بحثی

چیه؟ میخوای بهم بگی باورش سخته؟

کیه؟ اون که کنار تو تا تهش هستش

اون که دیوونته مثل نفس نزدیکه به تو

میگه با تو بودن درداشو تسکینه یه عمر

اون منم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:35  توسط علی و نرگس 

مثل یه حقیقته رفته به باد... من و با خود میبره مثل یه رویا توی خواب

  

 یادم میاد...

اون روز و که

کنارتم

تو بغلت...

صدای قلبتو گوش میدم...

موهامو ناز میکنی...

گه گاهی سرم و بوس میکنی...

چشام بسته اس...

دستام تودستاته...

داره سیاوش قمیشی میخونه...

تو جاده ایم...

رضا داره باهاش میخونه...

بعدشم تو میخونی...

منم میخونم...

 

پشت قاب شیشه ی پنجره ای...

که شبای من و با خود می بره...

جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو قابش میگذره

پشت قاب بی نفس...

مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یک حقیقته رفته به باد...

من و با خود میبره مثل یه رویا توی خواب...

 

شهر من

من به تو می اندیشم

نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را میخوانم

و به شوق فردا

که تو را خواهم دید چشم به راه میمانم...

 

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگ ترین شبای پر ستاره شب توست...

 

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و به شوق فردا

که تو را خواهم دید

چشم براه میمانم...

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگ ترین شبای پر ستاره شب توست...

 

 

 

 

انقدر زجرم نده علی ...

:"- (

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 1:19  توسط علی و نرگس 

عشق از دست رفته

... هی...

نمیدونم چکار کنم...

اس بدم؟

ندم؟

بدم؟

ندم؟

.......

ولنتاین مبارک

اینو فقط کسی به کسی میگه که دوستش داره

بگم؟

منکه دوستت دارم اما چرا نمیتونم بگم؟

 

میدونم که اینو نمیبینی

ولنتاین مبارک

دوستت دارم...

 

 


پ.ن: اس دادم اما به لطف جمهوری اسلامی هر اس ام اسی که توش کلمه ی ولنتاین به هر نحوی نوشته شده بود به  مقصد نمیرسید...!

خیلی ممنون !!!

ویرایش در جمعه ساعت ۱۲:۴۵ نمیدونم چندمه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 19:57  توسط علی و نرگس 

گند زدم... توقع بخشش ندارم...

نمیدونم چی بگم...

همین الان که اومدم بنویسم یادم افتاد آخرین بار بهم گفتی که وبلاگ و حذف کردی و اینا...

اما...

من خیلی وقته دوباره ساختمش و تو نفهمیدی

چون...شاید تو زیاد اهمیت نمیدی به این چیزا...

میدونم تو دوستیمون خیلی گند زدم...

میدونم افتضاح بودم...

میدونم نتونستم اونی باشم که میخواستی...

بچه بازی درآوردم... احمقانه حرف زدم و رفتار کردم... میدونم ...

طوری رفتار کردم که تو فک کنی من نمیفهمم

فک کنی از نسرینم کمتر میفهمم! نسرین که 4 سال ازم کوچیکتره

حتما همینطوره

...

میدونم وقتی با هم تموم کردیم بهت خیانت کردم... هر چند پیش خودم میگم ما چند ماه تموم کردیم... من خیانت نکردم و اینا... اما تو درست میگی... من خیانت کردم...

وقتی فکر میکنم میبینم که چقدر بی شعور و نفمم...

من واقعا لیاقت تو رو ندارم من نمیفهمم هیچیو....

لیاقت تو بیشتر از منه...

به خدا راست میگم... واقعا این احساس و دارم ... همه ی این نوشته هام خالی از ابهام و کنایه و این حرفاست همه ی اینارو صادقانه دارم میگم و دارم میسوزم...

وقتی از کسی متنفر میشی ... سخته اما زندگیت ادامه داره و هرجوری شده ترکش میکنی و میری جایی که دیگه هیچوقت نتونی یادش بیوفتی...

اما منکه از خودم متنفر شدم... هر جایی میرم بازم من هستم و همه ی گناهام و همه ی وجود کثیفم....

لحظه لحظه ی زندگیم شکنجه اس...

تو تمومه زندگیم بودی... و هستی...

هیچی و تو دنیا به اندازه ی تو دوست نداشتم... هیچی و ...

بهت خیانت کردم اما... وقتی کنار اون راه میرفتم ... دلم میخواست چشمامو ببندم و تو رو تصور کنم...

اون حرف میزد و من تو رو میدیدم... تو رو میخواستم... توی خاطراتم تو همون زمان گیر میکردم و جسمم فقط میموند ...

برام هیچ اهمیتی نداشت که چی میشه و چه اتفاقی میوفته...

مثله سگ جلوی اون غریبه زجه میزدم و گریه میکردم...... به خدا لحظه های خوبی نداشتم...

من مردم

من دنیا رو ول کردم جسممو ول کردم آبرومو ول کردم زندگیمو ول کردم من... تموم شدم...

دفعه ی آخری که برگشتی به خودم قول دادم که هرکاری کنم که از دستت ندم....

اما بازم نتونستم...

انقدر بی عرضه ام که...

لیاقتم فقط مرگه

ایندفعه بهت نمیگم برگرد... خیلی خودخواهم اگه این حرفو بزنم تو لیاقتت خیلی از من بیشتره... خودم میدونم... اما فقط میخوام بدونی تنها کسی بودی که عاشقش شدم... تنها کسی بودی که تونستی بهم زندگی بدی ... تنها امیدم واسه زنده موندن بودی... وقتی نیستی... منم دیگه نیستم....

این دیگه من نیستم.

 

 

لیاقت عشق تورو نداشتم

ببخش

اگه واسه تو کم گذاشتم

ببخش که اگه هرجا رفتی و نشستی..

هوامو داشتی و هواتو نداشتم

حلالم کن

حلالم کن...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:38  توسط علی و نرگس  | 

خیلی بدی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:18  توسط علی و نرگس  |