|
کی جواب درد بی درمون من پیدا میشه... کی میشه کجا میشه که من آروم بگیرم... دیوونه... دیوونه... که دلش هر جا میره... میمونه... میمونه... تاکه از راه در میره...
خیلی دلم گرفته... عشقم دیروز حالش خیلی بد بود.... -----> بد جوری سرما خورده بود اصلا صداش در نمیومد... هیشکیم پیشش نبود... طفلی دیروز اصلا حال نداشت پاشه چه برسه غذا درست کنه واسه خودش... الهی بمیرم هیچی نخورده بود غذا... امروزم رفت پادگان با اون حالش؛ البته خوبه اونجا حداقل تنها نیست... اما اونا اذیتش میکنن... قرصاشم که نخورده... آمپولشم امروز باید میزد... کاش پیشش بودم... آخه چرا زنگ نزده... نکنه خدا نکرده اتفاقی افتاده واسش... نکنه اون پدر سگای عوضی بندازنش بازداشتگاه دوباره ... علی من... الهی همه درد و بلات بخوره تو سره من ...
عشق یعنی: دیوونه بازی اونجوری!!!! دوستت دارم بدجوری
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام سفر کرده و گمنام بمیرم خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم...
سلام! امروز ميخوام به عنوان ثبت خاطره ی قشنگمون قسمتی از گپ خودم و علی رو در مورد ساخت این وبلاگ درج کنم: زبان ساده: میخوام حرفای تو چتمون رو که در مورده ساخت وبلاگ بود کپی کنم اینجا: نه! کپی نمیکنم! رو نوشت میکنم با دخل و تصرف! آخه میخوام فارسی بنویسم که راحت بشه خوند...! (آخی... من چه خوبم!!) علی: چرا دیر جواب میدی؟ هاااااان؟ (ببینید چه خشنه علی! دسته به زن هم داره) نرگس: اسمه وبلاگمون و چی بذارم؟ علی: داری میسازی؟ نرگس: میخوام بسازم! (همه ی کارای این خونه رو دوش من بود از اول) علی: مگه نگفتی با هم؟؟ نرگس: خب من میسازم گیگه! با مشورت تو! نرگس: اسمشو چی بذارم جیگر؟ (منظورم آدرس وبلاگ بود) علی: نرگس... نرگس: جان علی: وقتی میگی جیگر دیوونت میشم نرگس: :) (این تیکه ی بالا وسط چت بود نمیتونستم حذف کنم دیگه!!) علی: اسمشو... علی: بغل آباد! نرگس: چی؟ علی: "بغل آباد" خوبه؟ نرگس: نه...! نرگس: dar-o-divoone خوبه؟ علی: هر چی دوس داری بذار خوشگلم نرگس: عنوان وبلاگ و چی بذارم؟ بگو گیگه! علی: عنوان؟ (توضیح بیشتر: نرگس چند مورد پیشنهاد میکند الان) نرگس: "دیوونتم الاغی!" ؟ نرگس: "دیوونتم کرگدنی!!" ؟ نرگس: "میخورمت 2 لپی!" ؟ نرگس: "فدا چشات" ؟ نرگس: هووم؟ علی: لیدونم...! علی: بذا فک کنم... علی: بذار "آیا شفا میگیریم؟؟" نرگس: شفا خوب نیس...! نرگس: "میخواهم دیوانه بمانم" نرگس : آخه میدونی... اگه عاقل شیم گیگه عشق یادمون میره! علی: "دیوانگان ابدی" علی: عجب اسمه با مصمایی! (/مسما؟ /مثما؟/م3ما؟!!!) نرگس: تایید شد! غلی: بذا پاش یه مهر بزنم علی: (شکلک آب دهن) (با تف مهر زد سند خونمونو!!!! الهی فداش شم! واسه همین خل بازیاشه که دوستش دارم) نرگس: جاااااااان... (نرگس در حال لذت بردن از حرف علی بود) علی: مهر خورد! نرگس: آره (شکلک خنده) علی: خب خدارو شکر میکنیم علی: شکر کن گیگه!!! نرگس: شکر! علی: My GOD thank you very olaghi!!! علی: میبینی علی: با خدا هم شوخی دارم! خب دیگه بسه بقیه ی گفتگو ناموسیه! ربطیم به ساخت وبلاگ نداره! چه کوچولو بود این پستم!!! خب گیگه... درود و 2 صد بدرود!!! ... نچ... نمیشه...!!! مثل همیشه آخرین جمله ام باید این باشه: "دوستت دارم علی"
چهارشنبه 30 اردیبهشت حتما بازداشتش کردن... 4روزه نیومده... 4 روزه بغلم نکرده... میدونی... غیر علی هیشکیو ندارم که به حرفام گوش بده همفکرم باشه... از لحاظ محبت کردن سیرابم کنه... بدون علی خیلی تنهام... اون چند ماه که نه چند هفته که پشت سره هم با علی حرف نمیزدم یه سره خودم و مشغول میکردم تا بهش فکر نکنم... خدا میدونه با دیدن کوچیکترین یادگاری ازون یا خاطره ی گذشته چه جوری گریه میکردم... خدا میدونه وقتی بهت میگفتم دوستت ندارم و بت بد و بیراه میگفتم... گوشه ی کتابم... میزم... پر میشد از اسمت... از اسمت و اشکای من علی... من الان ازت هیچی نمیدونم... از احساس واقعی ات به من هیچ خبری ندارم... واسه ی من شدی پر از رمز و راز... نمیتونم کشفت کنم... اما بدون تو هر لحظه ام دوستت دارم... توی دلم خیلیا خونه دارن اما تو سر همشونی... خیلیا رو تو زندگیم دوست دارم اما علی تو رو انقدر زیاد دوست دارم که میتونم همه رو به خاطرت فراموش کنم... حتی پدر و مادرم و ... چون تو امید آخرمی برای زنده موندن پنجشنبه 31 اردیبهشت ای خداااااااااااااااا.... اِهه... اِهه... اِهه... امروزم علی نیومد...شد5 روز... مریم گفت فردا میاد... خدایا چقدر سخته...! کدوم دختر پسری مثل ما هستن که یهو یه هفته از هم بیخبر میمونن؟ اَه... پس کی تموم میشه این سربازی کوفتی! (+ 2 ماه اضافه خدمت!) خیلی روزای خسته کننده و تکراری و دارم میگذرونم.... میدونم کنکورمو گند میزنم... نه ... ایشالله قبول میشم این دو ماه آخر و قول میدم خوب بخونم... قول شرف!!! دلم نمیخواد شهرستان قبول شم و از عشقم دور بشم... وای... اینجوری چه روزای گریه آوری درست میشه ها خدایی... خدا اونروز و نیاره! فک کن! تا علی آخرای سربازیشه و ما خوشحال و شاد و خندونیم من مجبورم برم شهرستان!!! نه نه خدا نکنه! علی... دلم برات تنگ شده... کاش میتونستی بهم بزنگی... وقتی نیستی بیشتر تو فکر و خیال غرق میشم... بیشتر ازین دنیا نا امید و خسته میشم... اگه تو باشی حداقل سرم گرمه... کمتر غصه میخورم... خداکنه همیشه پیشم بمونی علی... جمعه 1 خرداد امروز از آزمون اومدم خونه دیدم علی با گوشیش میس انداخته! انقدر خوشنود و خوشحال و شاد و سرخوش شدم که نگو! بعده یه عمری بخلش کردم! اون که نیست روزا خیلی خسته کننده و تکراری میشن! خیلی دوستش دارم. عشقه . نفسه! I love him وای خاچ به سرم 1 خرداد شد! 2 مرداد کنکورم میرسه! خدایا کمکم کن چیزایی که میخونم یادم نره!خدایا کمک کن به علیم فردا دوباره نگهش ندارن بازداشتش کنن طفلی رو... خدایا یه دونه ازون فرشته های کار بلد با تجربه ی ماهر و هیکل گنده (ترجیحاً مرد) و بفرست پیش علی بیزحمت که مواظبش باشه که هیچ اتفاق بدی واسش نیوفته خدایا یه عقلی به علی بده یه پولیم به... علی بده دوباره! یه حافظه اییم به من که درسام و یادم نره! خدایا کمک کن کارا ردیف شه ازین هشتگرد کوفتی (مثل زندان میمونه واسم) بیایم بیرون برگردیم تهران یا حداقل کرج! خدایا همه ی عاشقای واقعی رو بر خلاف عادت معمول به هم برسون... نذار بیشتر ازین تنها بمونن خدا گناه دارن به خدا تو که خودت از عشقت دور نبودی هیچوقت که بفهمی چی میگم... نه... تو نزدیکی به همه... حتما میدونی که چی میکشن اونا... میدونم... خدایا اونا از آدمای مومن اما سنگی تو خیلی پاک ترن... مرسی I love you khoda! شنبه 2 خرداد آخ چشامو به زور باز نگه داشتم امشب تا اینو بنویسم! ساعت فکر کنم 12 اینای شب باشه! خداروشکر مثل اینکه قضیه حل شده بیده علی اومد خونه! ولی دیگه دژبان نیست! فکر کنم بهتره! علی میگه بد تره! آی دونت نو! الان لی لی جون لالاییده! (همون علی لی جون و میگم گیگه) منم برم به لالائم! آخ چی میشد اگه... آسمون آبی نبود سبز بود! چی میشد اگه جای اینکه من رو زمین لالا کنم الان میرفتم بین ابرای نرم مثل این کارتونیا لالا میکردم؟! راستی الان 88 این بغل و دیدم (بغل دفتر سر رسیدم ) یادم افتاد علی گفته 8/8/88 یه کاری میکنم هیچوقت از یادمون نره! یه خاطره ی خوب یا یه روز عالی! خودش قول داده دیگه باید اونروز پیش عشقم باشم باید خیلی خوش بگذره قول داده دیگه (اگه خدا بخوادا) خیلی لالام میاد... الان احتمالا عشقم خوابه خوابه... یواش برم بغلش بیدار نشه... دوستت دارم علی... تا ابد تا همیشه یکشنبه 3 خرداد مســـــــــــخره ها... بازم علی نیومد خونه... زنگم نزد! امیدوارم هر چی زودتر تموم شه سربازی (سربازیش) انقدر بی حال و حوصله ام که میترسم باز چرت و پرت بنویسم اما... واقعا خسته کننده اس خب! :-ا علی نه ها... کلا این وضعیت و میگم! پس کی قرعه ی شانس به ما میافته؟ دو قدم فاصله بین من و زمین مونده! نیرویعجیبی نمیذاره پاهام به زمین برسه!انگار رو یه شیشه روی هوا و فاصله ی دو قدمی زمین دارم راه میرم! بین زمین و هوا... دلم خسته ی خسته اس... خیلی خسته اس... با این وجود... داد میزنم "ادامه میدم"... هرچند شاید داد من در حد یه نجوا باشه... اما ادامه میدم... آخه... آخه خون شدی تو رگهام... میمیرم اگه نباشی... بی تو من بدجوری تنهام! ادامــــــــــــــــــــه مــــــــــــــی دم... اگه تو کم نیاری دوباره! هرچند خیلی خسته ام... دوشنبه 4 خرداد امروزم مثل دیروز مسخره و تکراری! علی نیومد! من کتابخونه نرفتم! درس نخوندم! پدر همه ی کتاباشو ریخته تو اتاق من و جمع هم نمیکنه! 2 هفته اس آویزون اتاق سیاوشم! امروز همه ی حرصمو خالی کردم رفتم تو اتاق و همه ی کتابارو که دسته کرده بود ریختم زمین... داد میزدم... گریه میکردم! (جلو عمه!!! خیلی ضایع بود! الان به همه میگه من دیوونه ام) واقعا روانی شدم! این طرف علی! این طرف زندگی خونوادگی ! این طرف درس! خیلی بهم فشار میاد... اونم نتیجه اش بود دیگه! بیچاره مادر همه ی کتابارو جمع کرد! وقتی دیوونه میشم هیشکی بهم اعتراض نمیکنه! مثل اوندفعه که ظرفارو شیکوندم! فشار فشار فشار! اگه بابام میومد کتاباشو اونجوری میدید حتما سکته هه رو میزد یا منو انقدر میزد تا بمیرم! منو خیلی دوست داره ها! ولی میمیره واسه کتاباش! اونارو از همه چی بیشتر دوست داره! روانی! همه تو خونه ی ما روانی هستن! منم از همه روانی تر! همه چیو میریزم تو خودم و یه دفعه بومب! دفعه ی دیگه یه بنزین یه کبریت! همه ی کنابارو تو همین اتاق آتیش میزنم! فقط اگه تا هفته ی دیگه اتاقمو سالم تحویل نده! ایشالله هرچی کتاب تو اتاقه منه نیست و نابود شه الهی آمین! سه شنبه 5 خرداد دوباره... علی من نیومد خونه... یعنی الان تو بازداشتگاهه؟ اونجا چه جوریه؟ نمیدونم... الان علی خوابیده؟ راخت خوابیده؟ بعید میدونم راحت خوابیده باشه... غذا اینا بهش خوب میدن یا نه؟ اینم بعید میدونم... این روزا که نیست... این چند روز که باهام حرف نزده به چی فکر میکرده؟ به منم فکر میکرده؟... نه... انقدر مشغله ی فکری داره که من توش گمم! ... بعید میدونم بهم فکر کنه... دلش واسم تنگ میشه...؟ یه سوال بدون جواب... دوستم داره؟ از ته دلش؟ نمیدونم... دیگه هیچی نمیدونم... هیچی... حتی از احساس خودمم خبر ندارم چه برسه به اون... دوستش دارم...یا نه؟؟ دلم بدجور واسه قدیما تنگ شده... انقدر که بی اراده صورتمو خیس میکنه... قدیما چقدر نگران علی بودم... چقدر واسه کم خونیش غصه خوردم... واسه درده معدش... چقدر دلهره داشتم که بیرون از خونه واسش اتفاقی نیوفتاده باشه... اما الان... چند روزه ازش هیچ خبری ندارم و عین خیالمم نیست حتی از مریمم نپرسیدم چه خبر از علی...؟ این بده... نه؟ شاید الانم که با علی هستم فقط واسه گذشته اس... حالا که سرده سردم... کی دستمو میگیره که گرمم کنه؟ یه دسته سرده دیگه؟؟ اینجوری گرم نمیشه... مدام یه چیزی تو مخم میگه... اگه دوستت داشت... تنهات نمیذاشت چهارشنبه 6 خرداد الان داشتم با عشــــــــــــــــقم میحرفیدم! اومد بغلم که لالا کنه! این چند روز که نبود دلمم بدجوری واسش تنگ شده بود امروز ظهر که زنگیدم باش حرفیدم خیلی خوشحال بودم که اومده همه ی دوستام و با چیپس و پفک و ازین چیزا مهمون کردم! (دوستام که نه... چند تا بچه های کتابخونه که باهاشون سلامعلیک دارم) خیلی خوشحال بودم! بچه ها گفتن تا باشه ازین سورا! گفتم تو دعا کن ازین خوشحالیا باشه ازین سورا که چیزی نیست بیشترشو میدم! الانم که باهاش حرفیدم... حس کردم خیلی دوستش دارم... خیلی... دوباره مثل قدیم... خدا کنه این احساسم مثل احساس دیگه ام بعد از چند روز از بین نره! آخه بعضی موقع ها هی عوض میشه!!! خیلی دوستش دارم... خیلی خیلی خیلی... دیگه به هیچی فکر نمیکنم... نه به گذشته ها نه به فرداها... نه به خود علی شک دارم که دوستم داره یا نه... خودم دوستش دارم... براش میمیرم... باهاش میمونم تا پای جون! اگه مثل یه سایه برات باری نباشم میخوام حتی یه لحظه ازت جدا نباشم... I love you I love you I love you I love you میخوام داد بزنم بگم دوباره عاشق شدم... دوستت دارم علی دوستت دارم دیوونه دوستت دارم پنجشنبه 7 خرداد امروز شیفت بود علی! شیفت؟.... هه.... پست وایساده بود بابا دیگه دژبان نیست... پست میده بچه ام بالای برجک! همشم باید وایسن طفلیا... نمیتون بشینن! حالا یواشکی میشیننا علیم باید وایسه... اونم 2 ساعت! تازه فکر کنم 2 ساعتم نصفه شب بیدارش میکنن بره سره پست! طفلی میگفت سه شنبه یه روز تموم پست داده! نه صبحونه خورده نه نهار نه شام! شبم همش 1 ساعت خوابیده! الهی بمیرم... چقدر ظالمن این عوضیای نامرد... الانم زنگید تا اومدیم بحرفیم شارژ کارتش تموم شد قطع شد! البته ظهرم زنگیده بود یه خورده چرت و پرت گفتیم خندیدیم... امروز که با پدر قهر بودم مادر و سیاوشم که نبودن تهنای تهنا بودم تو اتاقم همش... هیچیم غذا درس نکردم واسش! حقشه! دیروز نصفه شب از خواب پا شده دیده من بیدارم الکی دعوا میکنه با آدم! همه ی بابا ها اینجورین؟ من که هرچی بابا دیدم همینجوری بوده! خونه ما هم انگار سرباز خونه اس! خب خوابم نمیبرده لابد که بیدارم! حتما مامانم بیاد بش میگه (با لحن دهن کجی خوانده شود) "زهرا تو که نبودی این دختر به من نه نهار داده نه شام" همه ی بابا ها لوسن؟ خلاصه امروز تهنای تهنا بودم... تهنایی خیلی دوس دارم برم تو فکر بعضیا / اینو خودش خوب میدونه خودش میدونه که کیا! همه میدونن! 56 روز دیگه مونده تا کنکور خدایا کمک کن من باید تهران قبول شم... حالا کرجم اشکال نداره... قزوینم نزدیکه... باید قبول شم جمعه 8 خرداد یه روز معمولی! درس... تنهایی... علی... درس... خونه... تنهایی... دعوا... درس... علی... مزاحم تلفنی... درس... علی... مجید خراطها... حمام... خواب... رضا صادقی دره گوشم تا صبح ور ور ور... & خواب علی دوستت دارم شنبه 9 خرداد مزخرف مزخرف مزخرف فقط 54 روز دیگه تا کنکوره منه اسکل! زندگیه زهره مار! دارم به روزای بعد از کنکور فکر میکنم... به روزی که جواب دانشگام اومده... نرگس جان قبول نشدی! اسکل بدبخت! خاک بر سرت کنن! فلانی با اون عقل نیمه کاره اش با اون شعوره حیوانیش با اون درک میز مانندش قبول شد اونوقت توی اس مغز قبول نشدی! 1 سال دیگه درس میخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟ ها؟ ها؟ ***** خیلی دلم گرفته امروز با همه دعوا کردم... علی پادگانه... خدا کنه بزنگه یه کم بحرفم باهاش... ولی... نمیزنگه میدونم... اگه تا ساعت 11 شب نزنگید یعنی دیگه نمیزنگه! الان ساعت 22:07 خدایا... بکش مو راحت کن! یکشنبه 10 خرداد میخوای چی بشنوی...؟؟ حرف جدید؟ هه... دلت خوشه آبجی!؟ داداش دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره دوشنبه 11 خرداد امروز علی از پادگان زنگید! بدو بدو شالمو سر کردم ار کتابخونه اومدم تو حیاط... الو... الو... الو...اه....الو... دید دید دید هیچ خبری از صدای علی نبود! در همون حین که من اعصابم خورد بود که علی بعده عمری زنگ زده بود و قطع شد و 2 دقیقه ازشم گذشته بود و علی باز تماس نگرفته بود یه پسره یه حرفی زد (حرف زیاد مهمیم نبود حالا) که اگه دوستم نبود با مشت زده بودم فک مک یارو رو پیاده کرده بودم به قرآن انقد اعصابم خورد بود! علی دوباره زنگ زد آروم شدم گفت نذاشتن بیاد! فردا احتمالا میاد! کارتش سوت کشید داشت شارژش تموم میشد فقط تونستیم خداحافظی کنیم! ایندفعه دیگه عصبانی نبودم بغضم گرفته بود نمیتونستم با دوستم صحبت کنم! یه خورده نیشستم تو حیاط کتابخونه... بعدشم رفتم تو البته دیگه حوصله خوندن نداشتم... سه شنبه 12 خرداد خدایا شکرت! چه بارونی داره میاد پشت شیشه! یه دقه رفتم تو تراس خیس خالی شدم! از موهام داره آب میچکه رو دفترم! کلی دعا کردم آخه میگن میگیره! عاشقتم بارون! تا ابد به من بباری کوچیکترین اعتراضی نمیکنم! ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...! امروز علی اومد خونه اما زیاد باهم حرف نزدیم یا اس! البته علی آخرش معذرت خواهی کرد(اتفاق عجیبی که هر 1000 سال یه دفعه رخ میده اونم بخاطره یه مسئله کوچولویی مثل این!) حرف زیادی ندارم بزنم فقط اینکه خدایا علیمو سالم نگه دار
بیا دلتو بده من تا بخونم واسه ی تو میخوام بمونم من با تو بدون تو به جون تو ترو خدا نمیتونم بده به من اون دستاتو بیا و بمون پیش من تا بخونم واست که تورو نمیتونن بگیرنت از من میخوام به همه بگم تو رو دوستت دارم بذا به همه بگم عاشقت هستم بیا با من بمون با من بخون با من بیا تا من با تو با هم به همه بگیم میتونیم من و تو تا آخر عمر با هم باشیم بمونیم با هم یکی بدون تو دلم گرفته نمیتونم میدونی که نباشی یه کلمه نمیخونم بی تو حالا یه دیوونه ام یا این عشق یه راز بمونه واسه اونا نذاریم کسی دیگه بدونه رازمونو بریم ما تا آسمونا حالا که من موندم با همه ی وجود عاشق تو واسه ی اعدام من بدون که راش اینه تو ماشه ی عشق و بچکونی سمت من واسه ی رقیبا حاضرم بجنگم تن به تن پس تو بیا بده دستتو تا تو رو دیدم یهو شدم مست تو پس به تو میگم بیا که من خسته شدم درای دلم روی همه بسته شدن دست خودم نیست فقط تو رو میخوام هرجا که بری آره مثل سایه تو رو می پام میام دنبالت با پاهای پیاده همیشه و همه جا من میمونم به یادت
وای... نمیدونی چقدر دلم واسه تهران تنگ شده... دلم واسه ولگردی با دوستام تنگ شده... ولگردی با راحیل یا نیلوفر یا الهام تو خیابون جمهوری... انقلاب... پارک لاله... پارک دانشجو... منیریه... پاستور... آذربایجان... چقدر دلم واسه دوستام تنگ شده... گریم گرفت... هیچوقت از زندگیم لذت نبردم... اما حالا واسه اون روزا دلم تنگ شده چون الان وضعیتم بد تره... تو شهری که هیشکیو نمیشناسم... خیلی سخته... الان تنهام... این روزارو دارم به فکر علی میگذرونم... که اونم ... معلوم نیست کی دوباره روزی برسه که از هم جدا شیم... به زور درس میخونم بدون هیچ انگیزه و امیدی به فردا میدونم که قبول نمیشم... زندگیم خیلی وقته به پوچی رسیده... از همون لحظه ای که کوه آرزوها و امید هام رو سرم خراب شد... اون زمان علی و می پرستیدم... با کلی شوق و ذوق درس میخوندم... وقتی ساعته رو دیوار کتابخونه به 3 نزدیک میشد با اشتیاق بیشتر درس میخوندم... علی که اس ام اس میداد همه ی وجودم پر از شادی و عشق میشد... علی میگفت من میخوابم تو بغلت تو ام درستو بخون هر وقت تموم شد بیدارم کن... منم با 4 برابر اشتیاق درس میخوندم تا غروب بشه برم خونمون و به عشقم اس ام اس بده یا بزنگم... اما میدونی... الان دیگه اونجوری نیست... من خیلی ضربه ی بدی خوردم... با اینکه بازم با علی هستم... همون علیه قدیم و حتی بهتر... اما من هرکاری میکنم... بازم... احساس تنهایی میکنم... نمیدونم چکار کنم... میخوام بلند بلند گریه کنم... دارم نقش نرگس قدیم و بازی میکنم... اما من اون نیستم... من شکستم تو خودم ریختم و حالا پوچه پوچم... علی 4 روزه نیومده... من حالم خرابه... دارم به کثافت کشیده میشم... کاش یکی میتونست کمکم کنه... احتمالا بازداشته که زنگ نزده... تف به این زندگی... حالم بده... کاش میتونستم مثل سهراب بشینم یه قایق بسازم و پارو بزنم تا اون شهر معروف... اما... چطوری قایق بسازم... کی حال داره پارو بزنه... چطوری علی و اینجا جا بذارم و برم اونجا...؟ علی که نمیخواد با من بیاد... تنهایی... اگه گمشدم چی...؟ اگه دوباره یه عمر وسط آبی ها اسیر شدم چی...؟ خوش به حالت سهراب... خوش به حالت که رفتی... من اینجا دارم تو مرداب پارو میزنم... فقط میخوام خودم و بکشم بیرون... من ... من واقعا دیوونه ام...!
سیلااااااام من برگشتم خونه! با چمدونم! 3 ماه قهر رفته بودم خونه بابام! به خاطره بچه هام برگشتما! ازین به بعد میخوام حرفای تو دفتر خاطراتم و اینجا بنویسم که هرکی خواست بخونه! مخصوصا علی! پنجشنبه 24 اردیبهشت (بعد از 3 ماه جدایی) من تو پارک نیشسته بودم تهنا رو 3 پایه زیره سایه. موی بلند. روی سیاه. ناخن دراز. واخ و واخ و واخ!!! بعد علی از دور اومد با یه پیرن سفید و شلوار لی و همچنان چچل! تا اومد بش گله سرخ که خریده بودم و دادم... شرم انگیز و ناراحت و اینا بش گفتم آشتی میکنی؟ گفت مگه قهر بودم؟ (راست میگه من قهر بودم نه اون) گفتم نه منظورم اینه که با من میمونی؟ جواب نداد! گفتم میمونی؟ گفت تازه اومدم میمونم دیگه تا غروب! هی مسخره بازی در میاورد! میدونستم جوابش چیه چون اگه نمیخواست آشتی کنه نمیومد سر قرار! گفت تو میتونی نامردیه من و ببخشی؟ گفتم آره گفت منم باید بتونم؟ گفتم آره چون اولش تقصیره خودت بود! ... بعد یه کتونی نو خریده بود که لاگوست بود. گفتم چه خوشگله! گفت قابل نداره! گفتم بده! اونم در آورد منم با اون دستم گرفتم اونطرف بهش ندادم! گفت بده دیگه ضایع اس! گفتم نمیدم! گفت بده دیگه خواش میکنم, خواهش میکنم, خواهش میکنم....... تا بهش دادم! "خواهش میکنم" تیکه اش شده جدیدا یه سره خواهش میکنه! منم میگم خواهش نکن!!!! بعد رفتیم پیست دوچرخه سواری توش راه رفتیم تا برسیم به پارک متروکه!!! من گیر داده بودم بریم! 2 ساعت راه رفتیم تو گرما! علی گفت همینه دیگه میگن "عقلتو دست زن نده"! گفتم دقیقا! بعد رفتیم نیشستیم رو صندلیا! خیلی نشستیم اونجا. 2 ساعت اینا نشستیم! من سرما خورده بودم حالم نداشتم زیاد... واسه همین تکه دادم تو بغله علی بعد دیگه.... هیچی دیگه هی حرفیدیم حرفیدیم (4 دفعه دعوامون شد تو حرفامون 6 دفعه هم آشتی کردیم!) تا اینکه رفت خونه و منم رفتم خونمون همین دیگه الانم خیلی خسته ام باز تب کردم! برم بخوابم! پایان! جمعه 25 اردیبهشت امروز چقدر حرفیدم با علی! 30 تا اس تو یه روز! گفتم میخوام زندگیمو عوض کنم. میخوام بهتر کنم . فقط یه انگیزه و مشوق میخوام! میخوام انگیزه ام رسیدن به تو باشه و مشوقم تو... واقعا حرفای دلم و زدم بش... گفتم ما ازون زندایی و داییش خیلی بهتریم و هیچوقت به اون نتیجه ای که اونا رسیدن نمیرسیم! من مطمئنم ! واقعا به این حرفایی که زدم ایمان دارم چون اگه علی بام راه بیاد خودمو به حد کافی میشناسم...!!! خداکنه حرفام یه کم روش تاثیر گذاشته باشه! فقط واسم مهمه که رو حرفام فکر کنه یه کم! تروخدا فکر کن... بخاطر جفتمون...! شنبه 26 اردیبهشت علی چه مهربون شده جدیداً !!!! یا نمیدونم قدیمام انقد مهربون بود!؟!! شایدم بود و یادم رفته!!! البته خودم فهمیدم رفتارام نسبت به قدیم خشک تر شده! دست خودم نیست! فکر میکنم قدیما بیشتر دوستش داشتم... شاید بازم دوباره بتونم مثل اونوقتا دوستش داشته باشم... نمیدونم... بعضی موقع ها احساس میکنم خیلی دوستش دارم! بعضی موقع ها احساس میکنم اصلا دوستش ندارم! بعضی موقع ها هم... نه... میخواستم بگم بعضی وقتام بدم میاد ازش اما دیدم هیچوقت نشده بدم بیاد ازش خدایی! راستی امروز با فرجاد و ویدا حرفیدم! یکشنبه 27 اردیبهشت امروز علی شیفت بود. چند ساعت پیش زنگید حرفیدیم. گیر داده قرصاتو بخور دوباره! حالا ولش! علـــــــــــــــــــــِِِِیییییییییییییییییییییییییی.... دوستت دارم کاش میشد همش پیشت بودم... اونوقت دیگه هیچ غمی نداشتم... فقط دلم میخواد... که پیشت باشم... فقط تو نه هیچکس دیگه دلم میخواد بمیرم وقتی چیزی که تو دلمه حتی نمیتونم بنویسم یا بغضی که تو گلومه رو نمیتونم بشکنم... مثل الان... دلم یه متکای نرم واسه هق هق گریه کردن میخواد... یه خونه ی خالی که هرچی گریه کنم و داد بزنم کسی صدامو نشنوه... دلم یه بغل نرم و گرم میخواد... دلم بغل علی و میخواد... دلم میخواد تو بغله علی هق هق گریه کنم... دلم گرفته... اونو میخواد... اگه الان تو بغلش بودم که مگه دیوونه بودم گریه کنم!!! دوشنبه 28 اردیبهشت من wc کتابخونه بودم ، اومدم دیدم علی از پادگان زنگیده بود قطع کرده! خیلی ناراحت شدم! آخه دیروزم علی شیفت بود نیومد! دیگه تا شب زنگ نزد... شب زنگید گفت یه مشکلی پیش اومد نتونستم بیام خونه. گفتم فردا میای؟ گفت آره! گفت کاری نداری؟ گفتم میخوای بری؟؟؟ سه شنبه 29 اردیبهشت نمیدونم باز چی شده امروز اصلا علی زنگ نزد! مریمم که سره کار بود همش خبر نداشت به خونه مامانش اینا زنگیده یا نه! امروز همش منتظر بودم ساعت 3 بشه عشقم بیاد خونه! اما 4 شد 5 شد6 شد نیومد! ایندفعه نگران نبودم! 100 درصد مطمئنم اون عوضیا نذاشتن بیاد! مثل اینکه یه کثافت تو پادگان رفته بود زیراب علی و زده بود واسه همین گیر دادن بش! علیم آزارش به یه بچه مورچه ام نمیرسه این بیشعورا هر روز بش گیر میدن! دلم واسش تنگ شده 3 روزه بغلش نکردم آخه...
امشب چقدر دلم هواى يارم كرده... با گوشى آن شدم... 2 ساعته تلاش و تقلا واسه خواب فايده نداره، بدون اون خوابم نميبره! نميدونم عشقم الان كجاس و داره چكار ميكنه... شايد اونم نميتونه بخوابه! شايد از خستگى بيهوش شده! شايدم الان سره پسته! دلم تنگه واسه قلبش...
سلام امروز خوشحال و شاد و خندون پاشدم از خواب. چون علیم بعد از ۳ هفته داشت میخواست بیاد پیشم. لباس پوشیدم. شال خوشگلمو سر کردم.کتونیامو تمیز کردم.آرایش کردم.عطر زدم.کادوی علی و برداشتم اومدم بیرون.بعد علی زنگ زد گفت دلش درد میکنه نمیتونه بیاد منم خیلییییییییییییییییییییی بد حالم گرفته شد. پاشدم اومدم کافی نت الان میرم خونه گریه کنم یه خورده خالی شم... ته ضد حال بود خداوکیلی... خدا نصیب بقیه نکنه! علیمم خیلی خودش ناراحت شد طفلی اشکال نداره...
سلام.... به به به! همش من آپ میکنم اگه دقت کرده باشن بعضیا!!!! خب دیگه خانومه خونه ای گفتن.... کد بانویی گفتن... من و علی به اینجا میگیم خونه! پنجره ام داره! اونم فک کنین عکسه علی یه که افتاده رو شیشه! منم که کد بانوووو ... از تارعنکبوتای پنجره مون واقعا مشخصه! البته بگم اون جزو دکوراسیون خونمونه ها! (خانه ی مان است ها! ) علیمو میخوان از فردا یه هفته تو پادگان نگه دارن بی شعورای چسافتای نون خشکیا! بخاطره گوشی! (آخه گوشیشو تو پاد (پاد=مخفف پادگان ) لو داد به حفاظت ) ای الهی که به خاک سیاه بخوره حفاظت اطلاعات بعد پرت شه رو هوا بخوره به زمین داغ دوباره بره رو هوا ایندفعه بخوره به زمین سرد!!! ای الهی فدای جیگره نانازه عسله خوشگلم بشم ... خیلی جیگره آخه نیدونین که شما ! دیروز داشتم نگاش میکردم تو پارک یه دفعه لاو خونم (خون ام ) زد بالا قلبم تند تند زد یهو بش گفتم "اَ اَ اَ اَ... علی من چقد تو رو دوست دارم!!" یه دفعه فهمیدم که خیلی بیشتر از اینکه فک میکردم دوسش دارم! دیروز رفتیم خاطرات قدیم منو با هم سوزوندیم تو پارک! (عکس مکس و اینا ) خیلی دلم میخواست برف بازی کنیم اما علی به خاطره کم خونیش خیلی زود سردش میشه میلرزه واسه همین حتی پیشنهادشم ندادم! علی واسم یه شال خوشگل خریده بود انقد بهم میوووووووووووووومََََ. .َ .َ .َ د... به مناسبت هیچی! الکی خریده بود! علی چسافت رفت سیگار خرید من کشیدم باز دوباره مثل دفعه قبل! ایندفعه اگه دوباره اینکارو کنه میرم به مامانش میگم بچشتش! (بکشتش) (البته دفعه ی پیش من زورش کردم سیگار بخره واسم!) دیگه.... دیگه یادم نیست! ولی خوش گذشت! همیشه با علی بم خوش میگذره! آخه خیلی جیگره! یه دونه اس بخدا! دردونه اس ناز دونه اس! (دونه؟؟!!؟) هر چی بگم کم گفتم! خدایا ما را رچه زودتر به هم برسان آمین
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم... خانه اش ویران باد!!!
باش با من که همه رهگذران میگذرند همه خوبند ولی خوبتر از خوب تویی...
فرصت با هم بودنمان آنقدرکوتاه است که مجالی برای دوری نیست شاید زندگی همین فرصتهای کوتاه باشد دراین روزگار باید عاشق بود باید عاشق مرد...
شبحی چند شب است آفت خوابم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی آن شبح هرشبه تصویر تو نیست؟! اگر آن شبح هرشبه تصویر تو نیست پس چرا عکس تو و آیینه اینقدر یکیست! حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش...
آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ............ دیوووووووووووووووونه شدم م م م م م م م م م م... پرستاااااااااااااااااااااااااااااار.... نه پرستار،نه دکتر،نه روانپزشک ، نه روان شناس ، نه روان کاو، نه متخصص ، نه فیلسوف و دانشمند و نه هیچ چی و هیچکس نمیتونه خوبم کنه! آخه من دیووووووووووووووووونم.... دیوووووووووووووونه..... دیوونتم الاغی ی ی ی ی .... آخ خ خ خ خ.... خرابتم.... جاااااااااااااااااااااان... فدات شم الهی نفس س س... خیلی دوستت دارم... میمیرم برات! خدایا... گریم گرفت... خدایا همیشه سالم نگهش دار... خواهش میکنم... مراقبش باش... آخه من تو این دنیا غیر از تو و علی کسی و ندارم... خدایا خودت میدونی تو دلم چی میگذره...! آرزوم بودن با علیه... واسه همیشه... میدونم خیلی راه مونده و ما الان اولشیم ولی کاش راهمون کوتاه تر باشه... یا اینکه راهمون انقدر قشنگ باشه که دوری راه و نفهمیم ... اما میدونی... این جاده بر عکسه! هرچی قشنگ تر باشه تحمله این راه دور سخت تر میشه... کی گفته واسه رسیدن باید حتما قدم قدم برم...؟ میخوام بدو ام! نمیشه؟! ها؟ اصلا نمیشه از همین الان... برم به همه بگم که... باشه بابا ... تسلیم... به همون قدم راضی ام خدایا شکرت! اين شكلك و میذارم علي ببينه: آخه جدیدا نقش مامان و بازی میکنم واسه علیم خب فعلا یا علی
میخوام داستان زندگیمو از اونجایی که شروع شد بگم! طولانیه اگه مثل من از خط تلفن استفاده میکنی صفحه رو سیو کن،بخون،اما دفعه ی بعد واسم کامنت بذار! مرسی! متولد سال 70 هستم! 15 مرداد... روز نحسی که به دنیای خاکستری وارد شدم! همه میگن بعضی موقع ها لجبازم! (اینو به بابام رفتم!) رفتارام بیشتر به پسرا شبیه تا دخترا! مثلا هیچوقت نمیتونم خودمو با کفش پاشنه بلند تصور کنم!!! عاشق چاقو بازی ام ولی مامانم همه چاقو هامو قایم میکنه! آخه هیچوقت حوصله نداشتم مقنعه سرم میکردم! ادا اصول و ناز کردن دخترونه ام اصلا بلد نیستم! حالا زندگیه نوجوانیه من: ما یه روز یه اشتباهی کردیم با یکی دوس شدیم! (همشم برای پرکردن عقده های روحیم بود (همون کمبود محبت خودمون) ، که اونم اصلا نمیدونست عشق با چه عینی نوشته میشه! محبت چه جوری خونده میشه! خلاصه گدشت و گذشت تا اینکه قضیه اش تموم شد، قضیه ی دیگه ای شروع شد: 11 مرداد بود... 1هفته بود که اشتباه تلخم رفت دنبال زندگیش... خیلی داغون بودم... نمیگم خیلی دوستش داشتم اما چون اولین کسی بود که اومده بود توی زندگیم و فکر و احساسم و گرفته بود... جدا شدن ازش مثل دلبستن بهش واسم سخت بود... توی ماشین پیش عموم بودم... داشتم دیوونه میشدم تصمیم گرفتم چند روز بیام تهران پیش دختر عموم (آخه امسال از تهران رفتیم 8 گرد (الهی خراب شه) )... تو ماشین راحیل (یکی از دوستایی که دیگه ندارمش) بهم اس ام اس داد که "یه پسره رو میشناسم خیلی خوبه شماره اش و بدم باش میحرفی؟" گفتم "گمشو باو تو از کجا میدونی خوبه؟ همه ی پسرا سرو ته یه کرباسن!" گفتم "نمیخوام!" گفت "اصلا نمیخواد بات دوست شه به من میگه آبجی! خیلی تنهاس دوست دختر نداره منم نمیتونم باش بحرفم زیاد تو بیا جای من آبجیش شو!" خلاصه شماره رو داد و گفت "اسمش علیه!" شب شد (12 مرداد ) ساعت 2 نصفه شب اینا بود بش اس ام اس دادم گفتم "من نرگسم شمارتو از راحیل گرفتم ... "(بقیشو یادم نیست) بعدشم گرفتم خوابیدم! فرداش یه خورده باش حرف زدم مثل رالی قرار شد بشم خواهرش و اونم داش علی! اونموقع من با دایی راحیل (متولد 65) اس ام اس میدادم باش دردو دل میکردم بش میگفتم دایی!خیلی دوستش داشتم، از دایی خودم بیشتر! آخه اونم عشق لاتی بود منم کلی با حرف زدنش حال میکردم! شد 15 مرداد! یه اس ام اس دادم به محمد (همون اشتباه بزرگم) گفتم "بیا برگرد! آخه من فقط تو رو میخوام!" گفت "یعنی از من بهتر پیدا نمیکنی نه؟" گفتم "از تو بهتر نمیخوام! فقط تو رو میخوام!" گفتم"امروز تولدمه... بهم تبریک نمیگی گوشیشو خاموش کرد! انقدر گریه کردم تا خوابم برد! بیدار شدم دایی یه عالمه اس ام اس تولدت مبارک فرستاده بود یه عالمه عکس کیک و شمع و اینا! شعر تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن و ازین حرفا! علیم یه عالمه شعرای تولدت مبارک فرستاده بود (شعرای جدید و مدرن!) راحیلم تولدم و تبریک گفته بود با اینکه بدترین روز تولد عمرم و با گریه گذرونده بودم اما خوشحال بودم چون هنوز حس میکردم دوستایی دارم که هنوز دوستم داشته باشن! حس خوبی که بعد از یه هفته ناراحتی به دست آورده بودم! خلاصه گذشت... تا اینکه یه روز یه پسر به اسمه امیر اومد گیر داد به راحیل! خلاصه دعوای ما بالا گرفت و منم واسه اینکه کم نیارم رفتم به دایی گفتم حالشو بگیره! که این کارم باعث شد راحیل بدجور از دستم شاکی شه و بعدشم منجر شه به دعوای من و رالی؛ دوستی که از دبستان باهم بودیم ؛و آخر سر به قطع رابطه ی من و راحیل! دعوای امیر و داییم تموم شد و قرار شد که امیر بام کاری نداشته باشه که واقعا اینجوری نشد! حالا برگردیم به علی! علی خودش وضع خوبی نداشت اون تا حالا با هیشکی دوست نشده بود و تا اون ماه اصلا هیچ ارتباطی با هیچ دختری نداشت که بخواد حسی به دختر داشته باشه اما تو اون مدتی که با راحیل حرف میزد یه جورایی بش عادت کرده بود اما راحیل بش گفته بود که نمیخواد با علی حرف بزنه چون هم دوست پسر داره هم داداش (به نظر علی خیلی بی معرفت بود که اینجوری حرفید اما به نظر من خیلی حرف درستی زده بود و یه جورایی اگه دوس پسرش راضی نباشه خیانت محسوب میشه حتی با اینکه بش میگفت داداش!) (بگذریم ازون دختر پسرایی که 6 تا رفیق دارن ما سعی میکنیم اونجوری نباشیم!) خلاصه علی (دیوونه) الکی دپرس شده بود، افسرگی گرفته بود ، هر روز گریه میکرد قرص آرامبخش میخورد بدون اینکه بفهمه دردش چیه! (وقتی ازش پرسیدم به چی فکر میکردی که گریه میکردی میگفت راحیل که گذاشت رفت! منم که تو این همه فشار قرار گرفته بودم و رفیق فابریکم و از دست داده بودم بدجور احساس تنهایی میکردم! با اینکه علیه خوبم همیشه میخواست آرومم کنه اما من همه ی عقده هامو با دعوا سره اون بیچاره خالی میکردم! بعد از چند هفته تنهایی تموم وجودم و گرفت شب و روز برای محمد گریه میکردم دعا میکردم که باز برگرده یه روز به علی گفتم "چرا تا حالا با کسی دوست نشدی؟" گفت "غیر از راحیل تا حالا به هیچ دختری هیچ حسی نداشتم!" گفت "فکر کنم تا آخر عمرمم همینجوری بمونم!" گفتم "نه یه روزی میرسه که میبینی یه چیزی تو زندگیت کم داری! یه نیاز پیدا میکنی نیاز به اینکه کسی و عاشقونه دوست داشته باشی و یکی از ته قلبش تو رو دوست داشته باشه! علی تو اون مدت بهم دل بسته بود! (اما نمیتونست حرف دلشو بهم بگه! یه روز علی بهم گفت "تو همیشه ناراحت و غمگینی!" گفتم "قبلنا اینجوری نبودم" گفت "چی دوباره خوشحالت میکنه؟" گفتم "برگشتنه محمد!" علی ام گفت "ایشالا برگرده بش برسی تا خوشحال شی؛ منم با خوشحالی تو خوشحال میشم!" حس میکردم که علی ازین حرفم خیلی ناراحت شده! ( حتی میدونستم داره گریه میکنه بازم! (ولی الان فهمیدم که واقعا اشتباه میکردم! منو محمد به اندازه ی الانه من و علی عاشق هم نبودیم و بینمون کیلومتر ها فاصله بود! خلاصه گذشت... سرو کله ی امیر دوباره پیداش شد! ایندفعه دیگه بهونه ای واسه دعوا نداشتیم واسه همین یه روز باش خوب (معمولی) حرف زدم! گفت بهم علاقه مند شده("ببین دوستت دارم خره") منم هیچی نگفتم! من خیلی ساده و احساساتیم یه کم تحت تاثیر قرار گرفتم اما هیچی نگفتما! گفت "میخوام بات دوست شم اگه بات دوست شم..." (اِل میکنم بل میکنم) بازم هیچی نگفتم! ولی گفتم "علی خیلی پسر خوبیه اگه بخوام با کسی دوست شم با اون دوست میشم!..." ولی داشت مخم و میزد! صبح فرداش (13 شهریور) به علی گفتم "میخوام با امیر دوست شم!" میخواستم ببینم واقعا حسی بم داره؟ یا نه...؟ اگه نداشته باشه منم برم با اون... هرچی باشه بهتر از تنهاییه! صبح وقتی به علی گفتم باور نمیکرد! گفتم "نه اینطوری نیست من واقعا میخوام باش دوست شم اما نمیخوام تورو از دست بدم واست یه دختره خوب پیدا میکنم داداشی!" (تف به من! گوشیش و خاموش کرد! تا اینکه ساعت 3 ظهر شد علی گوشی و روشن کرده بود! وقتی زنگ زدم مریم (خواهرش (_مون)) صداش اومد! تعجب کردم آخه علی قرار بود تا فردا پادگان باشه! (قایمکی گوشی برده بود) صداش گرفته بود... تابلو بود کلی گریه کرده (تو دماغی هم حرف میزد (حالش انقدر بد شده بود که فرمانده شون فرستاده بودش خونه! یه دفعه یه جوری شدم! از خودم خیلی بدم اومد! به علی گفتم "تو رو خدا گریه نکن! غلط کردم ببخشید" اما بعدش اس ام اس داد که "منم دوستت دارم نرگس! همون موقع به امیر گفتم "نمیخوام و دیگه جوابتو نمیدم! چند روز بعدش به دایی اس دادم که "با علی دوست شدم!" آقا این باما لج نکرد؟! نمیدونم چرا اصلا 180 درجه رفتاراش با من تغییر کرد (خودش دوست دختر داشتا! گفتم غیر از علی که دیگه تنها عشقمه هیچ دوست و رفیق و هیچی نمیخوام ... الانم فقط اونو دارم و اون شده تموم زندگیم! اگه حرفی تو دلم باشه فقط با اون دردو دل میکنم اگه میخندم فقط با اون میخندم اگه گریه میکنم فقط با اون گریه میکنم اگه بیرون میرم فقط با اون... دلم هیچکس و تو این دنیا غیر از اون نمیخواد بذار همه فکر کنن که وقتی رفتن از پیشم منو تو خودم تنها گذاشتن اما اونا نمیدونن به من لطف کردن! چون من تنهاییمو فقط با یکی قسمت کردم! حالا دیگه مدرسه ام نمیرم که همکلاسی و هم صحبتی داشته باشم! با خونوادمم زیاد جور نیستم پس بذار کامل بگم تو شدی همه ی هر چی که دارم! همه ی تار و پودم... نفسم! دیگه لازم نیست بگم "تنهام نذار اگه نباشی میمیرم" میدونم تنهام نمیذاری چون خیلی عشقی! دوستت دارم علی! خیلی! علی =
آرزومه که یه روز...
خسته شدی... از همه چی... از همه کس... سرتو میندازی پایین... میری تو یقه ات... یقه ی لباستو میکشی بالا تر... تو خودت گم میشی... تو خودت غرق میشی... به خودت فکر میکنی... میبینی که دیگه وجود نداری...! حالا دیگه تو نیستی... حالا فقط یه لباسی! کسی نمیبینتت...! بودن و نبودنت فرقی به حال کسی نداره... حالا تو با لباسای دیگه ات هیچ فرقی نداری! چون نیستی! میتونی بری خودتو آویزون کنی تو کمد!! این کارو میکنی! همه جا تاریکه... واسه همین دلت میگیره... به این فکر میکنی که حتی اگه تو یخچال هم میرفتی هیچ فایده ای نداشت!!! بازم تنها بودی! یه قطره اشک کنار جیب صورتت ظاهر میشه... اما یه آستین... از جنسه حریر... اشکتو پاک میکنه! میفهمی تو تنها لباسی نیستی که داری نفس میکشی! یه کی دیگه مثل تو به خودش آویزونه!! چقدر نرم و لطیفه...! دلت میخواد که بهترین دکمه ات رو بکنی و به اون هدیه بدی! دلت میخواد آستینت یه بار دیگه نرمیشو حس کنه! ..... بهش نزدیکتر میشی... بوی عطرش حالا دیگه شده ذره های نفست... تارو پودت به تارو پودش گره خورده... دلت میخواد تا ابد پیشش بمونی... دلت میخواد از توی کمد تاریک ببریش بیرون و همه ی رنگای قشنگ دنیا رو نشونش بدی... دلت میخواد باهاش بری زیر بارون تا خیسه خیس شی... بعدشم ببریش تو آفتاب تا از گرماش لذت ببره... دیگه خودت و فراموش میکنی...
قبل از شروع هر کاری اول سماورو آتیش کنم...
تا چایی به راه باشه... خونه مجردی: میگن خونه مجردی خیلی حال میده!! میگن خونه مجردی خیلی بهم ریخته میشه!! میگن خونه مجردی قانون نداره!! اما خونه مجردیه ما قانون داره! قانونه خونه ی مارو عشق تعیین میکنه... تفاهم و صمیمیت تصویبش میکنه... دلامونم اجراش میکنن! قانونه ما میگه:واسه خودت نفس نکش! واسه خودت زندگی نکن! میگه جرم عقلانیت زندانه با اعماله شاقه! سنگین ترین مجازاتش اخراج از خونس! کسی اخراج میشه که... عاقل شه!!!!
|
درباره ی دیوونه خونه ی ما![]()
اینجا خونه ی مجازی علی و نرگسه!
Home
|